همیشه دلم می خواست دنیا را نجات دهم و هیچوقت نتوانستم. از وقتی آقای نُواک را شناختم قصد کردم معلم باشم. نشدم. فکرم کار کرد و آینده اش را دیدم که یک روز از خواب بلند می شوم و می بینم همه چیز را باخته ام. بچه های مردم را نمی شود نجات داد. زور ننه بابای مزخرفشان قانونن به همه ی تلاش من خواهد چربید. جبر دنیا را با حقوق معلمی نمی شود جابه جا کرد. این فکرها را کردم و معلمی از سرم افتاد. بعد دلم خواست یک کافه داشته باشم که تنهایی آدم ها را پر کنم. بشوم خانه ی مادربزرگ برایشان. بشوم بارتِندرِ به دردل هایشان گوش بده. کیکِ آن دِ هَوس بگذارم جلویشان در خلوت روزهای دل تنگی. نشدم. باز فکرم کار کرد و آینده اش را با جبرجغرافیِمان یکی ندیدم. فکر کردم نویسنده شوم و کتاب بنویسم. آینده بینی به این یکی هم امان نداد و باز فکر و خیالم این بود که با سه درصد کتاب خوانی که نیمی ازشان از سر وقت گذرانی توی این آمارند و نیمی که به خاطر پفیوز شدن و زرزر های خام فلسفی عَلم شده اند، گلی به سرِ دنیا نخواهم زد.
خیلی سال پیش بود که عاقبت سرپرستی بچه های خیابانی را هم توی داستان هشت خواندم. مردم چه فکر می کنند! گور پدرشان هرچه که فکر می کنند. ولی مردم به فکر کردن قانع نیستند. تا زهرشان را نریزند آرام نمی شوند. این دیگر جبر جغرافیا هم نداشت. همه جای دنیا زن های چاق سیاه پوست چایلد سرویس هستند که به چشم پدوفایل به آدم نگاه کنند و پلیس های جان بر کف را بفرستند سراغ آدم. حق هم دارند. توی محضرشان هیچ چیزی را نمی شود ثابت کرد.
دنیا همیشه همین دو دسته را داشته. دسته ی آدم هایی که هیچ فکری نمی کنند و مدام گند می زنند به همه چیز.
و آدم هایی که هی فکرِ "عاقبت" می کنند و هیچ کاری نمی کنند و گند روی گند باقی می گذارند.
حالا شمایی که توی گودر این را می خوانید شِرَش کنید تا به ازای هر بارش یک بچه ی خیابانی را بفرستند دانشگاه و به ازای هر لایکش خرج عمل یک بیمار سرطانی را بدهند و قول می دهم اگر نیت ده هزار تایتان از صمیم قلب باشد گوگل هم خلیج عربی را به نامِ همیشه پارسش تغییر خواهد داد.
[ ] | آدرس ثـابت |




( 0 / 0 )باید این را نوشت حتما.
ولی بیا و ازم نپرس که بچه ای که اذیت می کند مادرش را باید یا نباید. من خیلی سالِ پیش رفتم زیر بار، که بچه ای که اذیت می کند پدرش را باید.
مادرش گناه دارد. مادرش هیچ جوری اصلا زورش به دنیا نمی رسد که بخواهد تنهایی بچه اش را دندان بگیرد و از این جماعت مرد سالارِ مرد نمای مرد ساخته بیرون ببرد. بگوید شلوار اگر دوست نداری، پایت نباشد اصلا و بعد یک مادربزرگی پیدا نشود که واه واه راه بیاندازد و شیاطین و ملاعین را لعنت بفرستد.
این چیزها یکم زور پیش ساخته می خواهد. این سوپر هیرو بازی ها را مرد باید شعور داشته باشد، عقلش بکشد و به کمک بیاید. والا بچه می ماند و هزار تا معمای باید یا نباید. باید مرد بلند شود دستِ مادربزرگ را بکشد ببرد یک گوشه ای و بهش بفهماند توی تربیتِ بچه اش دخالت نکند. یک طوری اصلا رفتار کند که زن پشتش گرم باشد و بتواند خودش شنل هیرو بودن تنش کند. اصلا دو نفری اول باید سنگشان را با هم بسابند که می خواهند بچه چپ برود یا راست.
وقتی بچه شب جیغ میزند و کارتون میخواهد و تو میگویی: "عزیزم گفته بودم که شبها کارتون نداریم!" و پدر بزرگ یکهو در میآید که اذیتش نکن بچهمو.
وقتی دائم سعی میکنی راجع به پایین تنه برایش حساسیت درست نکنی و تا یک دقیقه تنبان کنده جلوی مادر بزرگ رژه میرود بهش میگوید: "بدو بدو لباس بپوش زشته!" و فردایش باسنش را نشانت میدهد و میپرسد: "مامان ؟ اینجام زشته؟"
وقتی با فریاد و کولیگری کاپشن و کلاهش را توی خیابان در میآورد و جوری نگاهت میکند انگار جنگ را مغلوبه شدی و اولین رهگذری که از کنارتان رد میشود تذکر میدهد که بچه سرما میخورد.
وقتی مامان یک پسربچه در مقابل دخترت که توی مغازه اسباببازی فروشی سر اسباببازی دعوایشان شده میگوید: "مامان جان ول کن این مال پسرا نیست مال دختر بچه هاست".
بعله
سخت است تربیت بچه با این اوصاف. تازه به همه ی اینها که فائق می آیی آخرش بچه می رود می نشیند سرِ کلاس و یک معلم عنتر از پشت کوه می آید و هر چه ریسیده ای را پنبه می کند.
یکبار به یک اصفهانی گفتم "شما که می نویسید سیزده، خوب چرا می خوانید سینزده؟". جواب نداشت بدهد. بسکه ما همه امان بی سوادیم. بسکه معلم هامان مغز خر خورده اند و همان را هم نشخوار کرده اند که باز بدهند دستِ بچه ها. اصلا اگر معلم ها سواد داشتند ما لهجه دار می شدیم؟ فارسی گفته مِداد دیگر. چرا پس یک قومی با لهجه اش دوست دارد بگوید مَداد! یکی دوست دارد بگوید مُداد؟
[ ] | آدرس ثـابت |




( 3.2 / 6 )مطمئنم که تی شرت تنم تنها انتخاب زندگی ام است که به یقین مال خودم بوده. توی سایتی دیدمش و از عکس دایناسور رویش خوشم آمد. دکمه ی پایین سایت که نوشته بود "اضافه به سبد خرید" را فشار دادم و باقی ماجرا. با اینکه من به دایناسورها اعتقاد ندارم و فکر می کنم باید یکی از دروغ هایی باشد که زیست شناس ها تحویل بشریت داده اند، چون چرا اینجایی که ما هستیم فسیل دایناسور ندارد و همه ی فسیل ها فقط در زمین های امریکا پیدا شده اند؟ یا سفینه های فضایی که فقط آنجا فرود آمده اند و سفر به ماه و بقیه ی دروغ هایی که تحویل بشریت داده اند تا آدم را از ادیان الهی دور نگه دارد.
بله با اینکه من به این چیزها اعتقادی ندارم باز هم به نظرم یک جانور خیلی بزرگ که خیلی سال پیش از تولد من زندگی می کرده داستان خیلی هیجان انگیزی ست و اینکه اگر آدم تصویر صورت یکیش را روی تی شرتش داشته باشد که با قلاب کردن دست ها به هم دهانش را باز و بسته کند خیلی کول است. برای همین است که احساس می کنم انتخاب خیلی احمقانه ای کرده ام چون آدم نباید عکس چیزهایی که به آن اعتقاد ندارد را روی لباسش داشته باشد و فکر می کنم کسی را نمی شناسم که حاضر باشد تصویر کسی که دوست ندارد را به دیوار اتاقش بزند.
غیر از این من آدمی هستم که شخصیتم را اطرافیانم تراش داده اند. چیزهایی که دوست دارم و هر چیزی که فکر می کنم ارزش دوست داشتن و فکر کردن را ندارد.
من از زن ها می ترسم چون نمی شناسمشان. بارها شنیده ام که زن ها موجودات دسیسه گر و بخیلی هستند. بیش از اندازه حسادت می کنند و بیشتر ازینکه حساب جیبشان را نگه دارند می روند خرید. خیلی حرف می زنند و اگر بهشان پول چیزهایی که می خواهند بخرند را ندهی می روند سراغ یک نفرِ دیگر. در حالی که این تازه خلقیاتِ خوبشان است و آنها ماهی یک بار و خیلی حق به جانب مدتی را باید به بد اخلاقی بگذرانند.
برای اینکه بدانید من خودم چطور آدمی هستم چون شنیده ام که آدم ها را می شود از روی آهنگ هایی که گوش می دهند هم شناخت، باید بگویم که من به آهنگ های سنتی خیلی علاقه مندم و خواننده ی مورد علاقه ی من هم آقای استاد است. آقای استاد اشعار مورد علاقه ی من را می خواند و بی شک بهترین صدای دنیا را هم دارد.
نویسنده ی مورد علاقه ی من هم یکی از بزرگترین نویسندگان است و کتاب های زیادی تا به حال از او چاپ و به زبان های متفاوت ترجمه شده.
این ها را می توانم راجع به کارگردان مورد علاقه و رستوران مورد علاقه ام هم بگویم ولی اگر همینطور پیش برود احساس می کنم زیاد از حد از خودم تعریف کرده ام و به نظرم بهتر است آدم یک چیزهایی از خودش را به دیگران نگوید تا آنها خودشان این چیزها را بفهمند. این خودش نشان می دهد که آن ها توجه لازم را داشته اند و توجه نشان دادن یکی از مسائل مهم ادامه ی روابط در آدم هاست.
بعله من آدم گهی هستم و ازینکه جنابعالی که شخصیتت را تاریخ مزخرف بشریت تراش داده و با این حال باز هم خودت را با این حرف ها که می خوانی بیگانه می دانی کمال همنشین را به جا می آورم.
برگرفته از این:
گناهانم را دوست دارم، بيشتر از تمام کارهای خوبی که کرده ام.
آن ها واقعی ترين انتخاب های منند.
[ ] | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 17 )اینکه باور داشته باشید یک یهودیِ زامبی می تواند به شما عمر جاویدان دهد، اگر به صورت خیلی نمادین گوشت تن وی را بخورید و بعد تِلِپاتیک وار بهش بفهمانید که فرمانروای شماست، تا او بتواند تیرگی روح بشریِ شما را که بانی اش یک زنِ آسمانی عریان است که توسط یک مارِ سخنگو متقاعد شده تا از یک درختِ سحر آمیز یک میوه ی ممنوعه را گاز بزند بزداید، به سرکارِ عالی اجازه نمی دهد حکم عقلانی صادر بفرمایید.
با تشکر
ترجمه و تحریف
[ 2 ] ( 6 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 10 )مادرم توی همه ی این سالهای کمردرد و سرفه، یک دست روی کمر و سرفه کنان راه می رفت و می گفت خدا یعنی به خود آ.
من هم یک روز که به استکان چایِ جلوی رویم خیره شده بودم به خودم آمدم.
وسط خواستگاری پگاه.
فهمیدم خدا زاییده ی تفکر بشری ست که اعتقاد دارد "هر آن کس که دندان دهد، نان دهد"، برای اینکه همیشه یکی را یک جایی داشته باشد (و کجا راحت تر از آسمان که سرت را بگیری طرفش و فریاد بزنی) که هر وقت کارش گیر کرد و اوقات و امورات بر وفق مراد نبود یقه اش را بگیرد و بگوید آخر چرا خدا؟ مادر؟ محمود؟ رفیق؟ چرا من؟ چرا با من؟ من که یکی یک دانه ات بودم. من که مشق هایم را خوب کرده ام! من که جیک جیک کنان و تخمِ کوچیک کنان همان شدم که تو گفتی. چرا پس نانِ مرا نمی دهی و نان حسن را برشته می آوری درِ خانه اش؟
یکی که یک جایی همه ی مشکلات را سرش خراب کند چون چقدر آدم بگوید پدرِ بی انصاف و دولت ناکارآمد و جامعه ی خراب و رفیق ناباب و بعد هم احساس نکند همه ی "آدم ها که بد نمی شوند" و شاید میوه ی کرم خورده ی این میان خودش باشد و همان جا راه نجات پیدا کند که "نه"! "این از رسم زمانه است". از بی عدالتی خداست و بعد سرش را بگیرد طرف آسمان و فریاد بزند آخر چرا؟ چرا من؟ چرا با من؟
به خودم که آمدم مادربزرگِ پگاه می پرسید "خانه دارد که آقا زاده بله"؟ و پدر جواب می داد که "قصد کردم یکی واسه همه ی بچه هام بسازم" و من استکان چای را برداشتم به سلامتی خودم که حالا وعده ی یک خانه را به نامم کرده بودند بنوشم.
چایم یخ کرده بود. ولی موقع سر به آسمان گذاشتن نبود که خدا! چرا من؟ چرا چای من؟
برای گروه سنی الف: آدم ها اصلن دوست دارند امنیت و رفاه و آرامش و اعتماد و این ها را با پیک رایگان بفرستند در خانه اشان. یا پدرشان باید این کار را بکند. یا رفیقشان. یا محمود و یا اگر همه ی اینها "خائن" از آب در آمدند رو به آسمان کنند و نعره بزنند خدایا؟! چرا من؟ چرا با من؟
[ ] ( 3 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 31 )زمان جنگ یک چیزهایی خیلی مقدس تر از خون شهدا بود. پدربزرگ من یک تلویزیون سونی بیست و یک اینچ داشت که ادعا می کرد پانزده سال است آکش را باز نکرده. تعمیر نرفته. سرویس نشده. این ادعای مقدسی بود.
زمان جنگ مامان برای ما این شلوارهای تاناکورا را که می خرید خودش می خرید. ما حق داشتیم نظرمان را فقط راجع به وصله های سرِ زانویش بدهیم. بگوییم می خواهیم لاک پشت نینجایی باشید یا توپ فوتبالی. این هم برای ما انتخاب مقدسی بود. از خود شلوار هم بیشتر.
آن موقع تعمیرات چی و سرویس کن و دوزنده و چینی بند زن و بالشت پُر/پَر کن و اینها اشغال مقدسی بودند. مردم به سرشان قسم می خوردند. یک تعمیرکاری اگر یک جایی از شهر پیدا می کردند که موتورِ ژاپنیِ فلان چیزشان را برندارد به جایش جنس بازارمشترک بگذارد حکمت روحانی داشت برایشان. خاله ی من اصلا پیش یکی شان درد دل می کرد. از صرعِ پسرش می گفت. از گرانی آب و برق و نبودنِ گاز و این حرفها. آقای تعمیرکار هم حتما از پشت عینکش سر تکان می داده و تایید می کرده. من آنجا نبوده ام. ولی رسم حرف کشیدن از آدم ها را چون بلدم می دانم که باید اینطور بوده باشد.
جنس استک خوب حکم کارمای خوب را داشت. باید نذر می کردی برایش. بهایش خیلی چیزهای معنوی داری بود. یادتان هست ماشین که می فروختند می گفتند مال خانوم دکتری بوده که مطب می رفته و بر می گشته؟ شما نه. آن آقای آن گوشه یادش هست.
تقدس این چیزها حالا نیست. مردم تلویزیون شان که یکم قدیمی شود می گذارندش توی انباری و یکی بهترش را می گیرند. شلوارشان هنوز زانو نیانداخته می روند خرید لباس. کسی دیگر وصله ی سرِ زانویی نمی خرد که اصلا.
نه اینکه رسالت دنیا رفته باشد این سمتی. همه ی دنیا هنوز "زمانِ جنگِ" ماست. eBay هم سندش.
اینها را که می گویم دلیل دارد.
شاید با این سیاست های گوشه ندارِ دولت، وضعیتمان بشود مثل همان زمان جنگ و باقی دنیا. بعد باز باید بیافتید دنبال تعمیرکار و سرویس کن و دوزنده و غیره و ذالک/ذلک و نصیحت من به شما این است:
با اشیاء که دوست باشید برایتان می مانند. برای اشیائتان اسم بگذارید. شخصیت قائل شوید. نوازششان کنید. ندهیدشان دست غیر. اصلا بهترین دوست های خود من همین اشیاء دور و برم هستند. نمی دهمشان به کسی. نه به امانت نه به تماشا. نه به هیچ چیز. خراب هم نمی شوند. هی هم می مانند پیش خودم. من همین گوشی تلفنم را شش سال است که دارم. کدامتان اینطورید اصلن/اصلا؟ یک بار هم نشده که یک قاتل زنجیره ی توی پاگردِ پله امان باشد و عزیز (گوشی تلفنم) آنتن ندهد. یک بار هم نشده که پیامک دلبرکانم را به اشتباه برای همدیگر بفرستد که دستم رو شود. یک بار هم اتفاق نیافتاده که زنگ بزند خبرِ بد بدهد، خوابم را حرام کند یا وسط معامله ی عاشقانه ام باطریش تمام شود. تازه اگر اوصافِ زمانی مکانی همین شود که گفتم لازم نیس بگردم دنبال تعمیرکار و سرویس کنِ خوب که باز پولِ مفت بگیرد تعمیر صد من یه غاز کند و آفتابه خرجِ لحیم.
با اشیائتان دوست باشید.
خیر می بینید.
با تشکر.
[ 2 ] ( 15 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 22 )شما یا این را از دست خط بقیه می فهمید
یا یک بار دو بار سه بار اِن بار یک جوجه تیغی را از پشت بغل می گیرید
که بعد توی دفترچه ی خاطراتتان بنویسید جوجه تیغی های لعنتی را نباید بغل گرفت چون همه ی جانتان را به سوزش می اندازند.
خوب هر چیزی یک راهی دارد
تا به حال به این فکر نکرده بودید نه؟
[ ] | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 26 )آخر چرخه ی زندگی هیچی نیست. پوچ است. من این حقیقت را خودم دیده ام و آن را سر قبر مادربزرگ که ایستاده بودم نفهمیدم. من هنوز هم باور نمی کنم که مادربزرگ مرده. خیلی ها ولی فکر می کنند تفکراتِ من توی ابرهای خاک آلودِ سر قبر مادربزرگ بود که اینطور رنگ های تیره به خودش گرفت.
خیلی پیشتر از اینکه مادربزرگ بمیرد، یک بچه قورباغه داشتم که از حوض کثیف توی پارک شکارش کردم. یک شیشه ی مربای خالی برداشتم رفتم کردم وسط لجن های آب حوض و بعد که کشیدمش بیرون یک بچه قورباغه تویش بود.
به همین راحتی.
من همیشه توی حوض آنجا وقتی مثل آن موقع کثافت نبود بچه ماهی شکار می کردم. ماهی حوض.
آدم هایی که رد می شدند نگاهی می انداختند ته شیشه ام و می گفتند اینها بچه قورباغه است همه ش. آدم های بی عقل. بعضی هاشان حتی می گفتند میگو و یک بار یک زنی به دخترش که داشت توی پاکتِ پفکش غلت می زد گفت برو دلفین های این نی نی رو ببین.
به من که قدم یک متری می شد گفت نی نی و به ماهی های توی شیشه ام که به زور قدِ یک دانه ی ماش بودند گفت دلفین. واقعا که زن احمقی بود.
به هر حال من مطمئنم که آن روز از توی لجن های حوض توی پارک یک بچه قورباغه شکار کردم.
آوردمش خانه و انداختمش وسط دیگ مسی.
اسمش را گذاشتم رکس چون آن موقع ها شیفته ی آن سگ و کارآگاهش بودم و بعد دویدم طرف آشپزخانه که حلق مادرم سر یخ کردن ناهار پاره نشود.
من رکس را در همه ی چرخه ی تکاملش داشتم. این شکلی بود که اول رنگ سیاهی داشت و بعد که دو تا پای عقبش در می آمد هی دمش کوچکتر شد و رنگش به خاکستری گذاشت. بعد دو تا دست جلویش درآمد و دمش هم مدام کوچکتر شد. اینطور به نظر می رسید که دمش جذب تنش می شود و بعد از یک جایی به عنوان یک عضو دیگری شروع می کند به فعالیت. شاید هم دمش را می خورد چون من در همه ی آن مدت چیزی نداشتم که برای خوردن بهش بدهم. می دانستم قورباغه ها از تخم که در می آیند اول همان روکش تخمی اشان را می خورند و بعد هم پشه و مگس و سنجاقک. ولی رکس در مرحله ای نبود که من از خوراکش سر در بیاورم.
من خانه ی دیگ مسی رکس را با یک تشت سفید پلاستیکی عوض کردم چون هم مادرم بیش از حد دنبال دیگش می گشت و دیگر داشت به من مضنون می شد و هم رکس یک خاکستریِ مسی رنگی پیدا کرده بود و توی دیگ اصلا پیدا نبود.
اصلا فایده ی حیوانِ خانگی که دیده نشود چه چیز می تواند باشد.
رکس ساعت به ساعت بیشتر شکل قورباغه می شد. عطش زیادی داشت که بزرگ شود. سرش شکل گرفته بود. پاهایش شکل پاهای قورباغه شده بودند. دمش به کلی محو شده بود و اندازه اش حالا یک بند انگشت می شد.
بعد یک روز من آمدم بالای خانه ی تشتِ پلاستیکی سفیدش که اولین غذای زندگی اش که یک پشه ی زیر پله ای بود را بهش بدهم.
پدر آن روز بعد که من خوب گریه هایم را کردم گفت حتما از تشت بیرون پریده.
ولی من همه ی اتاق را گشته بودم. رکس نبود. پوچ شده بود. یک رکسِ پوچِ محو که مادرم از ترسِ اینکه یک وقت بپرد روی دمپاییش و از ترس سکته کند یک روزِ کامل کتکم زد.
[ 2 ] ( 7 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.3 / 23 )تنفر از هر چیزی از خود آن چیز هم گندتر است. شوپنهاور این را گفته.
ترس از هر چیزی آخرش خود آدم را می کند عین همان چیز. این هم یک جورهایی از مری شلی ست.
من آدم هایی که توی این مملکت یا هر بلادِ کوفتی دیگری شکست خورده اند را ستایش می کنم. این هم به صورت کانسپشوال و تابع بازگشتی با تشکر از
من
[ ] | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 21 )ده سالم که بود یکی از پشه های زیرِ پله گازم گرفت.
برای شمایی که نمی دانید، زیرِ پله جایی بود که پشه ها صبح ها "استادش" می کردند. یحتمل می کنند کماکان ولی ما از آن خانه رفته ایم و اینجا زیرِ پله نداریم که صله ی رحم کنیم و طلب مغفرت*.
گاز گرفتن با نیش زدن فرق می کند. شما تا دقایقی بعد از قربانی شدن پی نمی برید یک پشه ای نیشتان زده ولی گازتان که بگیرد یکهو می گویید آی، اوف، اَوچ یا آخ و محل گزش را تند تند با سرِ دو تا انگشتتان می مالید.
من هم همین کار را کردم و دو سه تا لعنتِ آب دار هم فرستادم به همه ی دودمانِ زیرِ پله ایشان. ده سالم که بود انقدر آدمِ منطقی ای نبودم که بدانم منم که خواب صبح را حرامشان کرده ام و سایه ی شومِ "اسمشو نبرم" را با کیفِ قابِ نوارها و دستیار* سنگ دل تر از خودم بر وسعت قلمروشان انداخته ام و "زن ها هستند که از ترس بچه اشان می افتد و چه کودکانی که یتیم می شوند و چه مادرانی که به سوگِ فرزندشان می نشینند"، تخیلِ ده سالگیم بود از این موقعیت و سرکج می کردم به بیرونِ پاگردِ پله و رو به دستیارم می گفتم افراد بخندند و یاه یاه یاه راه می انداختیم که خوب ... پشه ای گازم گرفت و این رویاها یکهو خط خورد و من بودم که با سرِ دو تا انگشتم پشتِ گردنم را تند تند می مالیدم.
این آن اتفاقی نبود که باعث شد من از خلقیات خونخوار مآبانه ام علیه ی همه ی موجودات دست بکشم و ادامه ی زندگیِ تا به حالایم را به خوش قلبی بگذرانم. شخصیت های آن داستان یک پروانه است و یک مار که من هربار خواسته ام دلِ دخترها را نرم کنم که من چه آدمِ دل رحمی هستم و قند توی دلشان آب شود که بعد خودشان بخواهند ماچم کن برایشان تعریف کرده ام.
این داستانِ زیرِ پله ای برای من شروع چیزهای دیگری بود.
پشه ای که من را گاز گرفت خونِ اعصار را یکجا ریخت توی رگ هایم یا خلاصه اش اینکه من دوست دارم اینطور بیاندیشم چون همه چیز اینطوری ست که رنگِ معادله ی جوری را به خودش می گیرد.
بعد از آن سه شنبه ی زیر پله ها و گازِ پشه و خون اعصار و الخ، من یک قدرت فرا بشری (نگفتم ما وراء الطبيعه که فکرتان منحرف نشود) پیدا کردم و از آن به بعد توانستم خلقیاتِ آدم ها را از روی لیست خریدشان حدسِ قریب به یقین بزنم.
من آدمِ باهوشی هستم. یعنی سرنخِ این قدرتم را گرفتم و رسیدم به گاز پشه. هر آدمِ دیگری اگر بود شاید فکر می کرد که اصلا همه ی آدم ها همینطوری اند (مثل آن پسرکِ توی داستانِ عینکِ من که فکر می کرد دنیا اصلا همین شکلی ست که او "نمی بیند") و این ماجرا خیلی نو بیگ دیل است و نمی افتاد پی ریشه و اوریجینِ قدرتش و نمی فهمید این چیزی را که من از آن سر در آوردم.
بعله رشته ی روایت را گم نکنیم.
پنجشنبه ی هفته ی آن سه شنبه ای که پشه ی اعصار زیر پله ها پشت گردنم را گاز گرفت، من توی راه-پله یک لیستِ خرید پیدا کردم و در دم فهمیدم که لیست از جیبِ کتِ حبیب، پسرِ خواهرِ مرجانی، همسایه ی طبقه ی سوم افتاده.
چون حبیب را می شناختم. می دانید! چه سر به کلاه چه کلاه به سر. چه از اینطرفِ معادله آن طرف را به دست آورید چه برعکس.
در اولین لیست، من چون حبیب را می شناختم سریع حساب و کتاب کردم و رسالتِ قدرتم برای اولین بار رقم خورد.
دومین لیستی که پیدا کردم درست ده سالِ بعد بود. مگر آدم چند بار در زندگی اش پیش می آید که لیست خریدِ یکی را پیدا کند اصلا؟
من صاحب دومین لیست خرید را هیچ وقت نیافتم؛ ولی از اولین نگاهی که به چند قلمِ نوشته شده در لیستش انداختم عاشقش شدم. می دانم دختری بود که پیکانِ سفید داشت. تنها زندگی می کرد و برای چه چیزهایی اهمیت قائل بود. (نمی گویم چه چیزهایی چون یک رازی ست بین من و او).
مثل بیل را بکش است. وقتی یک نفری توی لیستش بنویسد شامپوی تقویت کننده ی ریشه ی مو، باتریِ قلمی و کشتنِ بیل، ساده است که بفهمید با چه کسی طرفید. همین حالا هم به ترتیب وقتی مایحتاج زندگیتان را روی کاغذ نوشته باشید و با قدرتی که من از خونِ اعصار پیدا کرده ام و اتصال رشته ها و ریشه ها به هم، به ماهیتتان پی می برم و آن موقع هم پی بردم که دختر صاحب لیست یک هرم مازلوی ایده آل دارد که باید عاشقش شد.
من هم شدم.
حالا می دانم که پشه ی زیر پله ها در آن سه شنبه ی شوم برای انتقام خون قبیله اش چه طلسمی را به زندگی من پیوند زد. من عاشق شدم و سالهاست دلم پیش دخترکی ست که تنها از او یک لیست خرید دارم.
پ.ن: دستیار سنگدل تر از خودم علی، برادر کوچکم بود که کلا خودش داستان دیگری ست.
[ 2 ] ( 8 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.2 / 35 )
تقويم



