Lost Highway 
من یکبارعاشق شدم
یکبار هفت هشت سالِ پیش وقتی پشتِ یک خاورِ نمره ی زاهدان سرِ پیچِ چهارمِ جاده ی ِ کنگاور گیر كردم.
که روی کوپه ی ِ بارش به نارنجیِ بی حال نوشته بود پایین نرو که زخم می خوری و پایین که رفتم، کمی بالاتر از زاهدان – ط ، به سفید و نستعلیق ناخوانا علتِ زخم را شعرِ گِل گرفته و خاک خورده ای , نه از آنها که رفیق بی کلک و چشم بد دارد و مسافر و اشک و چشم که کارِ خطاطِ میانِ راه است وهمه دارند , که دست خطِ شاید آهِ دلِ راننده که باد می خورد روی زهِ زیرِ باربند
این طرف عاشق و آنطرف نشو را یه سختی می شد فهمید و سرچشمه یِ همه یِ زخمِ دلِ راننده و پیامِ نهیِ از منکرش.
من آنجا تازه یادِ نگاهِ مهتاب افتادم و دوستت دارمش که اول بار برایم مثلِ یخ سرد بود و تیز.
شاید خر بودم آن موقع ... شایدم پیامِ راننده بود که علیرغم میلِ باطنش خرم کرد.
نمی دانم.
من یکبار مسلمان شدم.
گیر کرده به نیمرخ نشسته یِ آدمِ چاقی که بدنش را بویِ عرق پوسانده بود یا از پوسیدگی بوی عرق گرفته یا هرچه و تنها وجه مشترکمان صندلیِ جلو نشستنِ تاکسی بود.
از زورِ فشار بود یا دور بودنِ مسیر که چه فرقی دارد اصلا ؟ چشمم افتاد به آیینه کوبِ ماشین که حرفهای ریزی بود روی کاغذِ بزرگی که چرخ می خورد و تاب با هر بار ترمز و گاز و ویراژِ راننده
حرف های دل نشینی از امامِ هشتم.
رضا ؟ ناخالصی دارد انگار مسلمانیم ولی حرفش غیر از حراج و نصفه قیمت و اقساطِ بلند مدتِ روی ویترینِ مغازه که همیشه مورد توجهِ شدید است و الهی زیاد شود , ذهنم را گرفت.
فکرم را مشغول کرد و از این بلاتکلیفی و لاییکی پرتم کرد به بهشتِ برین.
من یکبار هم مردم ...
عاشق و مسلمان و آسوده تکیه داده به صندلیِ جلویِ تاکسی و باز هم میانِ راه کنگاور و دشتک.
وقتی خیره به چراغهای خاورِ شاخ به شاخ با تاکسیِ پیکانِ سفیدِ حاملِ من , اسمِ مهتاب را زمزمه می کردم و ذکرِ خدا.


[ 5 ] ( 30 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 18 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | صفحه بعد> >>