دلم هوا می کند دوستی داشته باشم که یک روز مادرش همینطور که انگشتِ اشاره اش را به طرفش دراز کرده بگوید ...
"دیگه حق نداری با این پسرِ رفت و آمد کنی اگه نه از شام خبری نیست".
و من که این را می دانم باز تا ماه زیاد پله های آسمان را بالا نرفته پشتِ پنجره یِ اتاقش کشیک بکشم تا چراغِ اتاقِ بغلی خاموش شود.
اتاقِ مادر و پدرش.
بعد یواش ... سه بار تیز و سرد بگویم حمید
حمید پنجره ی ِ اتاقش را باز كند و همینطور که عینکش را روی چشمش کوک می زند بگوید دسگیرم کردن رفیق ! اگه بیام پیشت از شام خبری نیس
بگویم شیکم گنده ی ِ چاقالو نمی میری اگه یه روز شام نخوری و دستش را که انگشتِ شصت و کوچکش را بسته بالا بگیرد و بگوید سه روز رفیق ... سه روز
آهی بکشم و یک سنگ که زیرِ کفشم در خاک گیر کرده با نوکِ پا بیرون بکشم
خیله خوب ... سه روز
حالا می گی چه کنیم ؟
پسِ کله اش را بخاراند و بگوید من دو هزار تومن پول دارم ... هزار تومنم از تو طلبکارم و من ابرویم را گره کنم روی چشمهام ... خیله خوب ... فعلا به اون هزار تومن احتیاجی نداریم ... می تونیم با این دو هزاری یه روز و نیم سر کنیم ... چرا یه روز و نیم ؟ برنکه دو نفریم رفیق ! یادت که نرفته ! بعد مشتش را گره می کند پشتِ آرنجِ دستِ دیگرش و می گوید هاه
من هم بعد تکرار کنم کارش را و بگویم می دونستم می شه روت حساب کرد
بعد فکر می کنم که چه می کردیم با هم !؟
حمید از روی دیوار تاب می خورد و می خزد پایین
شیشه ی ِ عینکش را هاه می کند و چند بار می کشد به سینه اش
می گویم تو ام کشتی مارو با اون عینکت و همینطور که ژستِ قهرمانِ مجله های کارتونی را می گیرد بگوید "همه یِ هوشِِ من از عینکم تراوش می کنه" و بعد خم شود به بستنِ بندِ کفشش.
ساعتی بعد ... وقتی ماه همه ی ِ ستاره ها را به مهمانیِ شبانه اش فراخوانده ... من و دوستِ فراریم , آخرین تکه های پازلِ سه هزار تاییمان را جور می کنیم
تكه های جايی روی گردنِ برهنه یِ لخت ترين زنی كه تا به حال ديده ايم.
[ 6 ] ( 43 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 20 )
تقويم



