به لبه ی ِ دیوار که می رسم آنطرف را نگاه می کنم و همه چیز خاکستریست
رنگِ نوشته هایم
رنگِ حرف هایم
رنگِ افكارم
***
طنینِ اذانِ که می پیچد توی کوچه ... از سرِ مسجدِ شیج نبی ... می رسد به ردیفِ مغازه های پشتِ باکه و چرخ می زند توی پنج دریِ دکان ِ شامو. بعد می آید لبه ی ِ پنجره و از لای شیشه ی ِ نیمه باز ... از میانِ تاروپودِ پرده ی اتاق ، که می رقصد با هر بار وزشِ نسیم و بوی اذان ... می خزد و سر می خورد توی اتاق.
کمرنگ که می شود وضوحش ، سرم را می چرخانم و ساعتِ دیواری را نگاه می کنم که سه بار دانگی می کند و از نفس می رود.
دانگ ... دانگ ... دانگ
عینکم را برمی دارم از صورتم و نوکِ انگشتانم را فشار می دهم گوشهِ چشمهام ... كور سویی از آفتابِ صبح شايد ، تیغ می کشد به پهنای دیوار ... چشمم را تنگ می کنم و گشاد می کنم و دستهام را از دو طرف باز، به کش آمدن و خمیازه ی ِ بعد از نيمه شب.
گرم است چقدر
كاش صبح تر بود و باز علی در را بی خبر باز می كرد و سينیِ چای تویِ دستش جيرينگ جيرينگ می كرد.
جیرینگ ... جیرینگ ... جيرينگ
چای آوردم مهندس
چای نمی خوام علی آقا ... از كله ی صب می بنديمون به سماور و نگاهم كه می رود به لبخندش من هم می خندم
واسه كليه هات خوبه مهندس ... خانوم هم زنگ زدن گفتن قرصاتون فراموش نشه
با تهِ خودكار خط می كشم روی ميز ... اشعارِ نامريی می نگارم ...
اگه براش مهم بود به خودم زنگ می زد
پرونده ی ِ سبز رنگِ روی ميز را می دهد كنار و فنجانِ چای را می گذارد جايش
لجبازی نكن مهندس ... چه اجباری ! هر بار كه زنگ می زنن كه باهم دعواتون می شه
روی ميز رسيده ام به نقطه ای نامريی كه ته خودكار را رويش بالا و پايين می كنم ...
نگاهم می رود به ته مانده ی ِفنجانِ و ردِ پایِ مسی رنگِ چای ، که از هربار نشُستنِِِ فنجان دویده بر سفیدی ِ جداره اش.
دست می کنم و دسته اش را می گیرم و چرخ می دهمش به سطحِ نعلبکی
قژی می کند و نور که می افتد به طلایی های دورش برمی گردد و بازتابش چشمم را می زند.
فنجان را رها می کنم و پایم را اهرم می کنم به زمین ... فشار می آورم به پشتیِ صندلیِ چرخ دارِ آلمانی و هلش می دهم عقب
علی آقا و سينیِ چای تازه دمش به آنی محو می شوند
كتم را از روی ميز بر می دارم و جيب هايش را پی ِ قرص هايم زير و رو می كنم ، تا از شرش راحت شوم و باز دو سه ساعتِ ديگر از خاطرم نرود.
و این شايد تنها به اصطاحِ امروزیها بریکِ این صبحِ هنوز شروع نشده یِ مثلِ هميشه کسل کننده ست.
بر كه می گردم سرِ جایِ اولم ، دلم هوا می كند بنشینم و توی دفترِ خاطرات بنویسم ((بعضی وقتها هست که حالم از همه چیز به هم می خورد)) و ... حرف بزنم
حرف ... حرف ... حرف
از چيزهای نا گفته ، يا پراكنده ... مثل ِ این مهتابی های نیم سوز که روشن می شود و خاموش ...
روشن ... خاموش ... روشن ... خاموش
و بعد ... من هم انگار از گرمای تابستان باشد یا سنگینیِ بارِ حرفهای نگفته ... زود از نفس بروم
مثلِ همين حالا
[ 5 ] ( 27 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 18 )
تقويم



