فکر کردم همین راهی که می روم می رسد به منهای نود درجه ی دنیا
بعد دستم را به جایی قلاب می کنم و تا پایین یک فرجی می شود
همین چند سال که گذشت، همه اش را اشتباه رفتم
گذرِ اول را سوت زنان و سر به هوا که رد کردم، باقیش هم یک به یک به اشتباهی گذشت
بعد ... یک جایی که همه ی اطرافم اشتباهی بود، دخترکی را دیدم که دستهاش را چپانده بود توی جیبش و رو به زمین سوت می زد
پرسیدم ساعت چند است
و نمی دانم *برق نگاهش بود
یا داغ لبخندِ وسطِ نمی دانمش
که نور پاشید به همه ی راهم
همین چند سال که گذشت، همه ی اشتباهی هایی که رفتم ... رساندم به همین شیرین ترین اتفاقِ دنیا
[ 1 ] ( 20 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.1 / 26 )
تقويم



