What Goes Up 
میراث پدری
معمولا
مزخرفی ست که گند می زند به کل زندگی
به صورتِ یک تابع بازگشتی هم هدف را از آدم می گیرد
هم شاخ و برگش یک طوری به هر حال می شود یک سرنوشتِ از پیش به تحریر درآمده
هم بلانسبت ...

***

- توضیح گروه سنی الف :
ما
آدم های بی هدفی بار آمده ایم
زندگیمان شده یک روالِ روتینِ از پیش نوشته شده ی پدری
خیلی کلی
یک دهه ای بندِ کنکور و بعد سربازِ اجباری و شاید سرِ شاخش، سوارِ شترِ خانه ی بخت
نه دانشگاه دل به خواهمان است
نه رشته ی تحصیلی امان ذاتی ست و با عشق
نه آینده ی پسِ اینها
هرچه خدا بخواهد و نتیجه ی کنکور اعطا کند و فامیل بطلبد و بنای دختر و پسرِ همسایه باشد
نجارمان پیتزا فروشی دارد
آشپزمان کفشِ زنانه می فروشد
موسیقیدانِ مان پزشک شده
بازرگانمان معماریِ داخلی می کند
شاطرِ نانوایمان، طراحی گرافیک
زن و مردِ ایدآل که از واژگان فرهنگِ لغت شده و ازدواج هم که یک هندوانه ی سربسته ی کوفتیست، برو برگشت هم ندارد
احترام به افکار و عقایدِ دیگران و درکِ باورهایشان و کنار آمدان با سختی ها چه کار؟
بگردی یک عروسِ ماچ و دامادِ شاخِ شمشاد پیدا کنی صلوات هم بفرستی
همه افتاده اند پیِ مشقِ تاریخِ اجتماع
"اگر چیزی که دوست داری را پیدا نکنی مجبوری چیزی که داری را دوست بداری" گریبانِ همه امان را گرفته
انقدر که همه، انکارِ این حرف ها باورشان شده
نه گذاشتند انتخاب کردن یاد بگیریم
نه گذاشتند و خواستیم آپشنِ پروری کنیم
نه می گذارند از بچه اشان بودن دست بکشیم
نه از حرفِ در و همسایه می گذرند.
سرِ انتخابِ هر راه، درِ گوشِ همهِ مان خواندند پزشکی
هم عاقبت دارد
هم چشمِ مردم کور می شود
هم روی هوا سجلِ مان را مهر می زنند.
نشد هم یا مهندسی های بی کاره ی شهرستان ...
یا می روی خارجه درس اینترنت تکنولوژی می خوانی
یا دیگر خیلی از قِبلِ تنبلی سرِ پیشه ی پدری
نه ؟
کو خلبان و معلم و مرده شویِ انشای می خواهی چه کاره شوی های بچگی ؟
کو می خواهم مثلِ ایندیانا جونز باشم و پارکِ ژوراسیک باز کنم و هنرپیشه ی سینما شوم و حرف های پیش ترش ؟
هدف ؟
مالِ همان به اصطلاح بخت برگشته ایست که شاگردی حجره ی مردم را می کند، شیفت دو تا و سه تای نظافتی بر می دارد و کنارش تدریسِ خصوصی می کند، به امیدِ پس انداز و یک روزی خودش اوستاکار و صاحب مغازه شدن
نه من که نشسته ام صبح تا شب پای دکانِ از پدر به ارث رسیده ام، ککم هم نمی گزد که امروز چه و فرا چه
نه تو که به ندایِ فکریِ حاکمِ خانواده ات، مشقِ پزشکی کرده ای که چند سالِ کوفتیِ بعدشِ مطبِ نانواییت را باز کنی.
چند تا پزشک شدند ادامه ی راهِ "من می خواهم دکتر شوم که جانِ انسانها رانجات دهم" ؟
چند تا آشپز فرقِ بینِ نمک و فلفل را می دانند ؟
چند تا عکاس خوره ی مگاپیکسل به جانشان نیست ؟
باقیش هم به درک.
پ.ن : تمامیِ مثال ها کاملا تصادفیست و ربطی با اشخاصِ احتمالا واقعی ندارد
از جمله خودم
فضولی هم موقوف

[ 4 ] ( 24 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.3 / 64 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | صفحه بعد> >>