Plaster Tape On A Bowl With No Shadow 
پایه ی ریاضیات من از وقتی بد شد که با تف دهنی و نافوله توی حیاط پشت خانه دریپ گل بازی کردیم و فریادِ با تشدیدِ دختر زیبای همسایه ی طبقه ی دو، از پنجره ی اتاقش بیرون ریخت که از ریاضی متنفر است.
وقتی یک جایی این طرف مغزم شمایلش را با دمپایی ابری های سبز و پیراهن بلند آبی کمرنگ همیشگی و گوشواره های سیم مسیِ دست سازش مجسم می کردم و یک جایی آن طرف مغزم درهای ضرب و تقسیم را قفل می زدم.
فلسفه بافی من از وقتی شروع شد که فردای آن روز با دمپایی ابری های زرد و پیراهن بلند آبی کمرنگ همیشگی و گوشواره های ماشی دست سازش، نفس آرامی کشید و گفت "فلسفه یعنی زندگی."


[ 1 ] ( 11 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.1 / 12 )

<صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | صفحه بعد> >>