و بعضی ها ، انقدر خوب بدند که وای
[ 4 ] ( 21 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 0 / 0 )ارتباطی هست زنده ...
بینِ اینکه جلوی هر زنِ باخته , مردی ایستاده
و پشتِ هر مردِ پیروز , زنی
و شاید تلخ
[ 1 ] ( 9 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 0 / 0 )یک جایی , گوشه یِ ذهنم گیر کرده ... آدم عشقِ واقعیش را توی ماه عسل پیدا می کند
***
دوست دارم بدونم پشتِ اون چشم های آبی چیه
یه جف چشمِ قهوه ای ... اینا لنزِ
[ 6 ] ( 39 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 11 )مطابق بر تمامی قانون های شناخته شده ی هوانوردی ،
هیچ راهی برای اینکه یک زنبور قادر به پرواز باشد وجود ندارد.
بالهای آنها انقدر کوچک است که توانایی بلند کردنِ بدنِ کوچکِ چاقشان را از زمین ندارد.
زنبور البته در هر صورت پرواز می کند ،
چون آنها بر این مساله که انسانها و قوانینشان چه چیزهایی را غیر ممکن می دانند، اهمیتی قائل نیستند.
Bee Movie
[ 3 ] ( 19 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.8 / 11 )هر فکری ...
برای نفس کشیدن شاید
عشقی می خواهد برای ممنوع بودن.
عشقی در رویا داشتن
کامل بودن
و نیافتنی.
عشقی برای واقعی بودن
لمس کردن
شنیدن
عشقی برای گفتن
و صدا کردن.
و یکی برای خود بودن
یا نبودن
و آزاد دوست داشتن.
تو برایم
پشتِ پرانتز بازی
و تا بی نهایتِ سه نقطه ها
[ 3 ] ( 26 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 19 )وقتی هی فکر می کنم همه چیز را فهمیده ام ، یک کوره راه پیدا می شود که چرخ می زند و می رود تا دیواری که رویش پر است از پیچک ِ خاک خورده که می خزد بالا و می رسد جایی به بلندای آسمان ... دستم را می گیرم به شاخه هایش و احساس ِ بی وزنی می کنم خودم را که بالا می کشم
به لبه ی ِ دیوار که می رسم آنطرف را نگاه می کنم و همه چیز خاکستریست
رنگِ نوشته هایم
رنگِ حرف هایم
رنگِ افكارم
***
طنینِ اذانِ که می پیچد توی کوچه ... از سرِ مسجدِ شیج نبی ... می رسد به ردیفِ مغازه های پشتِ باکه و چرخ می زند توی پنج دریِ دکان ِ شامو. بعد می آید لبه ی ِ پنجره و از لای شیشه ی ِ نیمه باز ... از میانِ تاروپودِ پرده ی اتاق ، که می رقصد با هر بار وزشِ نسیم و بوی اذان ... می خزد و سر می خورد توی اتاق.
کمرنگ که می شود وضوحش ، سرم را می چرخانم و ساعتِ دیواری را نگاه می کنم که سه بار دانگی می کند و از نفس می رود.
دانگ ... دانگ ... دانگ
عینکم را برمی دارم از صورتم و نوکِ انگشتانم را فشار می دهم گوشهِ چشمهام ... كور سویی از آفتابِ صبح شايد ، تیغ می کشد به پهنای دیوار ... چشمم را تنگ می کنم و گشاد می کنم و دستهام را از دو طرف باز، به کش آمدن و خمیازه ی ِ بعد از نيمه شب.
گرم است چقدر
كاش صبح تر بود و باز علی در را بی خبر باز می كرد و سينیِ چای تویِ دستش جيرينگ جيرينگ می كرد.
جیرینگ ... جیرینگ ... جيرينگ
چای آوردم مهندس
چای نمی خوام علی آقا ... از كله ی صب می بنديمون به سماور و نگاهم كه می رود به لبخندش من هم می خندم
واسه كليه هات خوبه مهندس ... خانوم هم زنگ زدن گفتن قرصاتون فراموش نشه
با تهِ خودكار خط می كشم روی ميز ... اشعارِ نامريی می نگارم ...
اگه براش مهم بود به خودم زنگ می زد
پرونده ی ِ سبز رنگِ روی ميز را می دهد كنار و فنجانِ چای را می گذارد جايش
لجبازی نكن مهندس ... چه اجباری ! هر بار كه زنگ می زنن كه باهم دعواتون می شه
روی ميز رسيده ام به نقطه ای نامريی كه ته خودكار را رويش بالا و پايين می كنم ...
نگاهم می رود به ته مانده ی ِفنجانِ و ردِ پایِ مسی رنگِ چای ، که از هربار نشُستنِِِ فنجان دویده بر سفیدی ِ جداره اش.
دست می کنم و دسته اش را می گیرم و چرخ می دهمش به سطحِ نعلبکی
قژی می کند و نور که می افتد به طلایی های دورش برمی گردد و بازتابش چشمم را می زند.
فنجان را رها می کنم و پایم را اهرم می کنم به زمین ... فشار می آورم به پشتیِ صندلیِ چرخ دارِ آلمانی و هلش می دهم عقب
علی آقا و سينیِ چای تازه دمش به آنی محو می شوند
كتم را از روی ميز بر می دارم و جيب هايش را پی ِ قرص هايم زير و رو می كنم ، تا از شرش راحت شوم و باز دو سه ساعتِ ديگر از خاطرم نرود.
و این شايد تنها به اصطاحِ امروزیها بریکِ این صبحِ هنوز شروع نشده یِ مثلِ هميشه کسل کننده ست.
بر كه می گردم سرِ جایِ اولم ، دلم هوا می كند بنشینم و توی دفترِ خاطرات بنویسم ((بعضی وقتها هست که حالم از همه چیز به هم می خورد)) و ... حرف بزنم
حرف ... حرف ... حرف
از چيزهای نا گفته ، يا پراكنده ... مثل ِ این مهتابی های نیم سوز که روشن می شود و خاموش ...
روشن ... خاموش ... روشن ... خاموش
و بعد ... من هم انگار از گرمای تابستان باشد یا سنگینیِ بارِ حرفهای نگفته ... زود از نفس بروم
مثلِ همين حالا
[ 5 ] ( 27 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 18 )وقتی تنهایی گريبانم را می گيرد ...
دلم هوا می کند دوستی داشته باشم که یک روز مادرش همینطور که انگشتِ اشاره اش را به طرفش دراز کرده بگوید ...
"دیگه حق نداری با این پسرِ رفت و آمد کنی اگه نه از شام خبری نیست".
و من که این را می دانم باز تا ماه زیاد پله های آسمان را بالا نرفته پشتِ پنجره یِ اتاقش کشیک بکشم تا چراغِ اتاقِ بغلی خاموش شود.
اتاقِ مادر و پدرش.
بعد یواش ... سه بار تیز و سرد بگویم حمید
حمید پنجره ی ِ اتاقش را باز كند و همینطور که عینکش را روی چشمش کوک می زند بگوید دسگیرم کردن رفیق ! اگه بیام پیشت از شام خبری نیس
بگویم شیکم گنده ی ِ چاقالو نمی میری اگه یه روز شام نخوری و دستش را که انگشتِ شصت و کوچکش را بسته بالا بگیرد و بگوید سه روز رفیق ... سه روز
آهی بکشم و یک سنگ که زیرِ کفشم در خاک گیر کرده با نوکِ پا بیرون بکشم
خیله خوب ... سه روز
حالا می گی چه کنیم ؟
پسِ کله اش را بخاراند و بگوید من دو هزار تومن پول دارم ... هزار تومنم از تو طلبکارم و من ابرویم را گره کنم روی چشمهام ... خیله خوب ... فعلا به اون هزار تومن احتیاجی نداریم ... می تونیم با این دو هزاری یه روز و نیم سر کنیم ... چرا یه روز و نیم ؟ برنکه دو نفریم رفیق ! یادت که نرفته ! بعد مشتش را گره می کند پشتِ آرنجِ دستِ دیگرش و می گوید هاه
من هم بعد تکرار کنم کارش را و بگویم می دونستم می شه روت حساب کرد
بعد فکر می کنم که چه می کردیم با هم !؟
حمید از روی دیوار تاب می خورد و می خزد پایین
شیشه ی ِ عینکش را هاه می کند و چند بار می کشد به سینه اش
می گویم تو ام کشتی مارو با اون عینکت و همینطور که ژستِ قهرمانِ مجله های کارتونی را می گیرد بگوید "همه یِ هوشِِ من از عینکم تراوش می کنه" و بعد خم شود به بستنِ بندِ کفشش.
ساعتی بعد ... وقتی ماه همه ی ِ ستاره ها را به مهمانیِ شبانه اش فراخوانده ... من و دوستِ فراریم , آخرین تکه های پازلِ سه هزار تاییمان را جور می کنیم
تكه های جايی روی گردنِ برهنه یِ لخت ترين زنی كه تا به حال ديده ايم.
[ 6 ] ( 43 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 2.9 / 20 )من يازدهِ صبحِ سه شنبه يازدهم دی ماه از خواب پا می شم.
دمای هوا يازده درجه زيرِ صفرِ.
يه قبضِ برق دارم كه يازده تومن بدهيشه و بايد پرداخت بشه چون آخرين مهلتِ پرداخت يازدهِ دی ماهِ هشتاد و شيشِ.
من يازده هزار تومن غير از يه صد تومنی كه نگه داشتم واسه تاكسی تو جيبم پول دارم
من همچنين يازده تا ايملِ نخونده دارم كه شبِ قبل از وجودشون آگاه شدم
سوارِ يه ماشين ميشم كه شمارش ايران يازدس و اون يازده ديقه طول می ده تا منو برسونه به محلِ كارم.
از يه جمله ی ِ پيش مواردی هس كه ممكنه هيچ وخ تو زندگيت بهش توجه نكنی ولی وختی اولِ صبح ، البته اگه يازده صبح رو اولِ روز بدونی ، فقط محضِ تنوع بخوای آدمِ خرافی ای باشی ، سعی می كنی خودت دنبالِ نشانه ها بگردی.
مثلِ اين يكی كه تو صفِ بانك نفرِ يازدهم باشی و اينكه بعد از پنج سال سابقه ی ِ كاری تازه بفهمی كوچه ای كه توش كار می كردی شمارش يازدس واينكه سرِ كوچه يه آگهیِ حراج ببينی كه شال و كلاه فقط يازده هزار تومن رو با حروفِ بزرگ فرياد می زنه.
وقتی همه ی اين اتفاقات رو می بينم دلم می خواد برسم يه جای گرم و سريع بهت تلفن كنم تا چيزايی كه امروز ديدم و جمع كردم برات تعريف كنم تا سرِ تو ام گرم شه و اگه شايد يه روز .. يه جايی صحبتی راجعِ به اينطور مسايل شد بتونی فقط به جای ادعا كردنِ اينكه از كيمياگر خوشت اومده و چند بار خونديش حرفِ تازه ای بره گفتن داشته باشی.
شايد حتی برای اينكه حرفت نقلِ قول نباشه و شيرينی ، صراحت و اعتبارش به سببِ گفتن من يه دوستی داشتم كه اينطور اتفاقی براش افتاده بود از بين نره خاطره یِ غم انگيزه يازدهِ دی ماه رو ازانِ خودت تعريف كنی و شايد حتی با يكم پياز داغِ اضافه.
يادِ يازدهِ سپتامبر افتادم و اينكه من از اونايی هستم كه اين واقعه رو جزوِ سياست های احمقانه ی مسيحيانِ تندرو می دونم چون اونا هم يه گهين مثِ همه ی آدمای متعصبِ ديگه و اينكه فقط بخوان واقعه ی يازدهِ سپتامبر رو كه تو مكاشفات به عنوانِ يكی از روزايی كه نشانه ای از مسيح دريافت ميشه زنده كنن.
به هر حالِ اون روز چن تا يانكی و جهود مردن يا اينكه مسيح يا تروريستای مسلمون چه غلطی می خوان بكنن هيچ ربطی به من نداره و تنها چيزی كه برام مهمه اينه كه تو اين روزِ ... من يازده تا ماهی داشتم كه همشون از سرما يخ زدن
من دوسشون داشتم
تمامِ اين يك سال رو
زنده باد يادشون ...
[ 8 ] ( 33 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3.3 / 23 )من یکبارعاشق شدم
یکبار هفت هشت سالِ پیش وقتی پشتِ یک خاورِ نمره ی زاهدان سرِ پیچِ چهارمِ جاده ی ِ کنگاور گیر كردم.
که روی کوپه ی ِ بارش به نارنجیِ بی حال نوشته بود پایین نرو که زخم می خوری و پایین که رفتم، کمی بالاتر از زاهدان – ط ، به سفید و نستعلیق ناخوانا علتِ زخم را شعرِ گِل گرفته و خاک خورده ای , نه از آنها که رفیق بی کلک و چشم بد دارد و مسافر و اشک و چشم که کارِ خطاطِ میانِ راه است وهمه دارند , که دست خطِ شاید آهِ دلِ راننده که باد می خورد روی زهِ زیرِ باربند
این طرف عاشق و آنطرف نشو را یه سختی می شد فهمید و سرچشمه یِ همه یِ زخمِ دلِ راننده و پیامِ نهیِ از منکرش.
من آنجا تازه یادِ نگاهِ مهتاب افتادم و دوستت دارمش که اول بار برایم مثلِ یخ سرد بود و تیز.
شاید خر بودم آن موقع ... شایدم پیامِ راننده بود که علیرغم میلِ باطنش خرم کرد.
نمی دانم.
من یکبار مسلمان شدم.
گیر کرده به نیمرخ نشسته یِ آدمِ چاقی که بدنش را بویِ عرق پوسانده بود یا از پوسیدگی بوی عرق گرفته یا هرچه و تنها وجه مشترکمان صندلیِ جلو نشستنِ تاکسی بود.
از زورِ فشار بود یا دور بودنِ مسیر که چه فرقی دارد اصلا ؟ چشمم افتاد به آیینه کوبِ ماشین که حرفهای ریزی بود روی کاغذِ بزرگی که چرخ می خورد و تاب با هر بار ترمز و گاز و ویراژِ راننده
حرف های دل نشینی از امامِ هشتم.
رضا ؟ ناخالصی دارد انگار مسلمانیم ولی حرفش غیر از حراج و نصفه قیمت و اقساطِ بلند مدتِ روی ویترینِ مغازه که همیشه مورد توجهِ شدید است و الهی زیاد شود , ذهنم را گرفت.
فکرم را مشغول کرد و از این بلاتکلیفی و لاییکی پرتم کرد به بهشتِ برین.
من یکبار هم مردم ...
عاشق و مسلمان و آسوده تکیه داده به صندلیِ جلویِ تاکسی و باز هم میانِ راه کنگاور و دشتک.
وقتی خیره به چراغهای خاورِ شاخ به شاخ با تاکسیِ پیکانِ سفیدِ حاملِ من , اسمِ مهتاب را زمزمه می کردم و ذکرِ خدا.
[ 5 ] ( 30 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 18 )من خدا را که نه
ولی دو نعمتش را سخت می پرستم
آنها را هم نگه داشته ام برای مواقع قهرو دلخوری
یکی وقتی خیلی سرد شد
که برف آشتیمان دهد
و یکی وقتِ گرما
که هندوانه
[ 1 ] ( 9 بازدید ) | آدرس ثـابت |




( 3 / 21 )
تقويم



