Away From The Fangs ! The Fangs Of The World 
در زندگی ِ من جایی برای ِ كلماتی چون ، مطلقا ً ... ابداً ... كاملاً ... عشق و نفرت وجود ندارد ... مطلقا ً

[ 4 ] ( 19 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
Still Life 
دوست دارم عاشق ِ يكی از همين فاحشه های زيرِ پل شوم ... بعد ... يك روزِ بارانی ، وقتی هردويمان بعد از ساعت ها پياده روی زيرِ باران خيس ِ آب شده ايم ، زيرِ اشاره یِ ِصدها انگشت ، برويم به محضرِ نزديكِ خانه يمان و عروسی بگيريم ...
كه بعد از سالها ... بزرگترين كشف ِ زندگی نوه ام اين نباشد كه چند نوع كاكتوس در دنيا وجود دارد ...
كه بعد از بارها سوال كردن از پسر يا عروسم كه چرا پدر بزرگ هميشه از جواب دادن به اين سوال تفره ميرود كه چطور با مادربزرگ آشنا شده !؟
و با همه ی كنجكاوی های بيش از اندازه اش ...
برسد به لق ترين كاشی ِ زيرزمين و دفترچه ی ِ خاطراتِ مهروموم شده ی ِ من و همه چيز رنگ پيدا كند ...
همه چيز چون جوابِ اينكه چرا پدربزرگ عادت داشت هميشه بالای پل سيگار بكشد و در افكارش غرق شود !
همه چيز حتی اينكه چرا ما عكس ِعروسی نداشته ايم !
همه چيز ... غير از تنوع ِ كاكتوس های دنيا ...


[ 6 ] ( 38 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
Confession 
سوء تفاهم عجیبیست این درد ... این حبس ، که من ادعای ناپلئون بودن نکرده ام ... فکر نمیکنم عده ای دنبالم هستند و قصد جانم را دارند ... طرفدار ِ خشونت در سکس نیستم ... شیزوفرنی ندارم ! پارانوئید يا پسيكوزی نیستم و حتی زنم هم این را نمی فهمد.
پیشترها می گفت کثیف نباشد ... چی کثیف نباشد ؟ اگر واقعا وجود خارجی ندارد.
توی اتاق ِ کارم با موشی دوست شده بودم که برایش غذا می گذاشتم ... زنم می گفت کثیف نباشد ... بعدها غذاهایی را که برای موشم می گذاشتم جمع می کرد و با هق هق خفیفی از اتاق خارج می شد و این همه ماجرا نبود ... گوش دادنِ ِ من به ناله گربه ها هم اشکش را در می آورد و من خیره به کاغذهای جلویم فکر می کردم که چه اشتباهی کرده ام !
که به صدای گربه ها گوش می دهم ! یا ازشان نقاشی می کشم ! سیاه است ؟! خوب سیاه قلم است ! اصلا دکتر ها چه از هنر سرشان می شود ... چه از حیوانات می دانند ! باور کن سر از کار خودشان هم در نمی آورند ! فقط اسم یک مشت قرص و دارو را از برند !
برموردوپطاس ! اسمش را به زور یاد گرفته ام ! ولی زنم روزی با هزار تا از همین اسم های چرت و پرت سرو کار دارد ! روزی هزار تا از همین اسم ها را برای آدم ها تجویز می کند !
دیگر کجای ذهنش باقی می ماند که اسم پروانه ها را هم از بر کند ... بفهمد خورشید ِ اول صبح چه رنگ است ! فرق رئالیسم را با سورئالیسم بداند یا صدای گربه زائو را بشناسد ! حالا شاید این یکی را بشناسد ! به هر حال دکتر است ! ولی از بقیه چیز ها سر در نمی آورد !
از فرنگ که برگشت ! همه را هیستریک می دید ! همه را عقده ای می دید ! ولش می کردی همه شهر را می آورد توی همین تیمارستان کوفتی زندانی می کرد ... زن خوبیست ! تقصیری ندارد ! زن است دیگر ! بلانسبت ِِ شما عقلش گرد است ! دکتر و غیر دکترش فرقی ندارد
تخصصش را هم از همان فرنگ گرفت ! از جرمن های نژاد پرست ! اخلاقش فاشیستی شد !
خود ِ خرم فرستادمش ! چهار سال شام و ناهارم شد نان ِ پیاز که برگردد و بیاوردم اینجا در خدمت ِ شما
پشیمان نیستم ! از اینکه پیدایتان کرده ام و می توانم راجع به هنر باهم صحبت کنيم خوشحالم ! دوازده سال با زنم نتوانستم ...
سلام
سلام
قرصت و آوردم ... شیفتم که تموم شه با هم میریم پیاده روی ! خوبه !؟
ها ؟! آره ! خوبه !
چیکار می کنی ؟!
دارم با دوست ِ جدیدم صحبت می کنم !
زنبور ِ ؟
کیش میشم دم داره !
ینی چی ؟
ینی زنبور خانوم !
چش ِ منو دور دیدی با خانومای غریبه خوش و بش می کنی ! مواظب باش نیشت نزنه
نه ... نمی زنه ! با هم دوستیم ... مث تو که نیس ...
خوب پس ! بد می بینمت ...
خدافظ
خدافظ
... دکتر باقری ؟
بله !؟
حال ِ شوهرتون چطوره ؟
... خوبه ... داره با یه زنبور ِ مرده حرف می زنه !


[ 2 ] ( 17 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.1 / 16 )
Between Angels And Insects 
خاكستری بود همه چيز كه يادم افتاد كجايم ... جايی بين زمين و هوا را كه بگيری ... انگار داری پرواز می كنی يا سقوط و نمی فهمی كدامش ... خوابی و بيدار ... حس می كنی و نمی كنی ...
حرف بزن ...
شمايلی تكان تكان می خورد و صدایی توی ِ ذهنم می پيچد
تا قبلش هيچ ... مثل ِ رنگينك كه بياندازی وسط ِ عكس ِ سياه و سفيد ... می فهمی چه رنگ است و نمی فهمی ...
خواستم دست هايم را تكان دهم ... نشد ... زنجير بود به جايی ... صدای ِ خنده ای آمد ... ها ها ها ... ديوآسا ... فكر كردم مرده ام ... مرده بودم ... جلوی ِ جهنم خِرم را گرفته اند به بازخواست ...
حرف بزن ...
چه بگويم ؟! مگر قرار نيست دهانم خودش اقرار كند گناهانم را !
چيزی خورد به صورتم ... گردنم تابی گرفت و چيزی به زمين افتاد ... صورتم را بالا آوردم ... چشمهايم را تنگ كردم و گشاد كردم و پيشانيم چين افتاد فكر كنم ...
سورمه ای ... سفيد ... سورمه ای ... سفيد ...
خط ها بزرگتر می شود و پيچ می خورد دورِ پارچه و پايين می رود ...
به چی خيره شدی ؟ هی ... با توام
چی ؟
گفتم به چی اينجور زل زدی ؟!
هيچی ... كراوات ِ قشنگيه
منو مسخره كردی احمق ؟
بذار ... بذار تا من باهاش حرف بزنم
ببينم ... سيگار می خوای ؟ قهوه ای ... چيزی !
هی ... حواست با من ِ ؟ اصن چيزی هس كه بخوای ؟!
نه ... سرم را پايين می اندازم و مچ دستانم را تاب می دهم ...
می خوای دس بنداتو باز كنم ؟! آره ؟ می خوای ؟
جواب نمی دهم ... دستانم را باز می كند ... با هم دوست می شويم و من همه چيز را اقرار می كنم ...
هه !
به چی می خندی ؟
به بازپرس ِِ بد و بازپرس ِ خوب ... ديگه قديمی شده
تو فك می كنی همه چيزو می دونی مردك ؟! آره ؟! فك كردی خيلی زرنگی ؟
فكر می كنم كفرش را درآورده ام ... ساعتش را باز می كند و روی ِ ميز می گذارد كه قسمت ِ بعدی شروع شود ...
پنكه ی ِ سقفی بالای ِ سرم هردوت می كشد ... باريكه ای از نور ، از زير ِ ميز ... با مشتی غبار بالا می رود و روی ِ ديوار عكس ِ شاه آويزان است ... سايه می افتد و نور ... با هر بار چرخش ِ پنكه ی ِ سقفی ...
به آدم هایی كه عكس ِ زن های لخت را به ديوارِ اتاقشان می زنند می شود اعتماد كرد ... به آدم ِ اتاق هایی كه عكس ِ ارباب روی ديوارشان است نه ... نوكرهای بله قربان گوی ِ دست به سينه
چيزی به صورتم می خورد ... گردنم تابی برمی دارد و چيزی به زمين می افتد
صدای ِ اذان می پيچد توی ِ گوشم ... صدايش را كه می شنوم هربار ، طوری می شوم انگار می خواهم پرواز كنم ...
چشمانم را می بندم و باز می كنم و مادر دارد نماز می خواند ... دستش را كه بلند می كند به قنوت گفتن ...چادرش بالا می رود و ساق ِ پايش پيدا می شود ... سفيد است و ظريف ... می دوم و تسبيح و مهر را از جانمازش بر می دارم و پا می گذارم به فرار ...
لااله الالله را بلند می گويد و چشم غره می رود ...
دستی می خورد به شانه ام ... حواست با من هس ؟
كراوات ِ قشنگی داری ...
حواست به من ِ يا به كراوات ؟ اين همه حرف زدم مؤمن ... حوصله نداری بمونه بره بعد !
نه ... نه بگو.


[ 4 ] ( 18 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.1 / 17 )
The Big Black Horse And The Cherry Tree 
اون اسبه اونجا واستاده
من می خوام برم بالای اون درخت ولی اون اسبه جلوش واستاده
سرش و میاره بالا و به من نیگا می کنه و یه چیزی می جوه
حتی فکرشم نمی تونه بکنه که من می خوام برم رو اون درخت ، چون همینجور واستاده و تکون نمی خوره
من میرم و چن دیقه دیگه برمی گردم ولی اون هنوز نرفته ... بعد میرم و شب دوباره برمی گردم ... اون اسبه بازم اونجاس ... زیر همون درخت ... حتی یه سانتی مترم محض رضای خدا تکون نخورده ... مجبورم بی خیال ِ درخته و گیلاساش بشم
فردا که رد میشم می بینم اون اسبه اونجاس ... همینطور روزها و هفته های دیگه ... انگار می خش کردن به زمین ... الان چند ماهه که اون اسبه همینطور زیر اون درخت واستاده ... حتی پرنده هام ازش نمی ترسن ... می رن رو سرش و پشتش می شینن و اون عین خیالشم نیس ... همینطور یه چیزی می جوه و دمش و اینور و اونور حرکت میده ... مث اینکه بخواد مگسارو از رو تنش کیش کنه ... بعد این خبر به دولت می رسه و به ارتش ... واونا میان تا ببینن قضیه از چه قراره ... با سربازا و هلکوپترا ... اونا همه چیزو می خوان جدی کنن ... چون اون اسبه فقط اونجا واستاده و هیچ کاری که خلاف قانون باشه نمی کنه ... من یه مدتی اسبرو نمی بینم چون اونجارو منطقه ممنوعه اعلام کردن ... ولی بعد دیگه همه جا از اون اسبه حرف می زنن ... تو تلویزیون و تو روزنامه ... یه روز که از اونجا رد می شم می بینم اونجارو حصار کشیدن و چن تام نگهبان گذاشتن ... مردم از پشت حصار اسبرو نیگا می کنن و ازش عکس می گیرن ... بزرگترا اونو با دست به بچه هاشون نشون می دن ... دختر و پسرا قرار ملاقاتاشونو اونجا می ذارن ... بیرون اون حصار
بعد چن تا فروشگاه اونجا باز می شه که بستنی و ساندویچ و اینجور چیزا می فروشه ... و حالا هم یه تابلو زدن به اسم پارک اسبها ... چن تا اسب دیگرم آوردن اونجا که بره خودشون بازی کنن ... ولی اون اسبه هنوز همونجا زیر اون درخت گیلاس واستاده و باعث شد من دستم به اون ميوه ها نرسه


[ 1 ] ( 5 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )
Not Me , Not I 
بچگیم از وقتی گم شد که به هبابا گفتم هواپیما
از وقتی فهمیدم خدا ، که با پالتوی سیاهش توی حیاط راه می رفت و سرفه می کرد ، پدر بود
توی خاطرات من پدر همیشه سرفه می کرد.
از وقتی مهسا را طور ِ دیگری می دیدم ! شاید به چشم ِ دیگر... پیراهنش را می دادم بالا و صورتم را می چسباندم به شکمش که چه گرم بود ... می گفتم فکر می کنی آدم و حوا ناف داشتند ؟ اگر نداشتند خنده دار بوده اند ! من ناف دوست دارم و می آمدم پیراهنش را در بیاورم که نمی گذاشت ! و فقط نمی گذاشت و هیچ نمی گفت
توی خاطرات من مهسا بهترین نا مادری ِ دنیا بود
بچگیم از وقتی گم شد که بین علم و ثروت ، اولی را انتخاب کردم
توی خاطرات من علم ، تصمیم کبری بود و روباه و خروس که چه ظالمانه بود رونویسی هایش و ثروت که چند شکلات ِ مغز دار بود
بچگیم از وقتی گم شد که فهمیدم دنیا حول ِ من نمی چرخد
توی خاطراتم بچه دزد ها فقط یک بچه ی دزد بودند که مسلما از من کتک می خوردند
من نباشم دنیا هم نیست ، مال گذشته بود !


[ ] ( 4 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.8 / 11 )
Time 
از این بالا که نگاه می کنی ، آن پایین خاکستریست
وقتی می آیی پایین ... تازه همه چیز رنگ می گیرد ... جان می گیرد

***
پنجره آن گوشه همیشه باز بود
مال عزیز بود ... مال اتاقش بود
عزیز دعا می خواند ... به جان همه مان دعا می کرد
صدایش از پنجره بیرون می ريخت
حیاط را پر می کرد
من می نوشتم " مادرش صدایش کرد برود توی خانه "
از روی تصمیم کبری ... هر چه می نوشتم تمام نمی شد ... جا می زدم ... تمام نمی شد
صدای در که آمد پریدم ...
پشت در عمو بود
عیدی بود ... شاید غدیر ... شاید قربان ... فرقشان چه بود وقتی به هر حال عمو عیدی می داد
... شکلات می داد ... پول می داد ... که خوب ... آن هم خرج شکلات می شد
عمو تو نیامد ... پشت در ایستاد
مادرت خانست ؟
مادر رخت می شست
لبِ حوض است عمو ... رخت می شورد
صدایش می كنی علی
صدایش کردم
برگشتم سر مشقم ... سر تصمیم کبری
بی شکلات ... بی عیدی
مادر فریاد زد ... دو دستی به سرش کوفت و افتاد کنار در ... موهایش را می کشید ... جیغ
می زد
عمو بلندش کرد
صدای دعای عزیز بلندتر شد ... گوشم را پر کرد ... سرم را ... خاطراتم را ...
خاطره عیدی که پدر در دریا غرق شد


[ 4 ] ( 19 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.8 / 37 )
و در آنجا درختی هست
و خانم درخت پسربچه ای را دوست دارد
و پسربچه هر روز به آنجا می آید
و برگ های خانم درخت را جمع می کند
و با آنها تاجی میسازد و پادشاه جنگل را بازی می کند
و نمی شود كه از اينجا اتوبان كشيد برادرِ من
و من اين همه قصه را برای عمه جانم نگفته ام
و نمی شود كه همه اش را خراب كرد به نامِ تمدن و تكنولوژی
و از روی جسدِ من بايد كه رد شويد برای قطع كردنِ آن درخت
و همين


[ 5 ] ( 34 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |  متون مرتبط  |   ( 2.8 / 45 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |