You Are What You Eat 
تو زندگی ...
اگه یکی بهت گف الاغ ...
بهتره چشمشو از کاسه در بیاری
اگه یکی دیگم همینو بهت گف
بهتره بگی الاغ پدرته عوضی
و اگه بازم یکی بهت گف الاغ ...
دیگه وقتشه که بری یه پالون واسه خودت جور کنی


[ 4 ] ( 24 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 18 )
Friday Evening 
- ایلیا چیزی رو خاک می کنه و می شینه به گریه کردن و دعا خوندن
هلیا می پرسه کی بود الی ؟
مورچه
- زنم خاب دیده من ازدواج کردم و الان یه هفتس که باهام قهره
- آدما وقتی با جفتشون به هم می زنن همه ی جنسِ مخالف رو مخاطبِ ناسزاهاشون قرار می دن
اون تنها لحظه ای تو زندگیِ یه عاشقِ که معشوق رو همتون مثِ همین صدا می کنه
- جداییِ ما از یه سلام شروع شد
اون تنها سلامِ بدونِ عزیزمِ زندگیمون بود
- یه حلزون پیدا کردم
می خوام بذارمش تو صندوقِ افتخاراتم
پونزد سال بود ندیده بودمشون
- دنیا خیلی بد شده
می فهمی ؟
اگه باهاش نچرخی سرگیجه می گیری
این دومین قانونه
قانونِ اول چیزِ دیگه ایس
ولی خیلی سخته
به خدا
- همیشه تنها ترین هم کلاسیِ دانشگاه رو که بعد از چند سال تو خیابون می بینی موفق ترین آدمِ رو زمین پیداش می کنی
تنهایی آدمارو می سازه
شایدم به همه جا می رسونه


[ 6 ] ( 37 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 19 )
Error 
دوست دختر ِ اولم تركم كرد چون آداب ِ معاشرت بلد نبودم ... توی ِ رفتارم اتيكت نداشتم ... سوپم را هرت می كشيدم ... به سرويس ِ بهداشتی می گفتم توالت ... شهرام ِ شبپره را به باخ ترجيح می دادم و دست ِ خيسم را با شلوارم خشك می كردم .
دوست دختر ِ دومم تركم كرد چون از دماغ ِ فيل افتاده بودم ... دماغم زيادی بالا بود ... سينما را محيط ِ چندش آوری می دانستم ... بستنی خوردن توی ِ خيابان را كار ِ آدم های بی فرهنگ می ناميدم ... سگها را موجودات ِ كثيفی می پنداشتم و توی ِ پارك ، بلند خنديدن را كار ِ آدم های سبك
دوست دختر ِ سومم تركم كرد چون خيلی بی رگ بودم ... خونسرد بودم ... توی ِ حاضر شدن لفت می دادم ... وقتی ناراحت بود ، می خنديدم ... اگر توی ِ خيابان مردی به او نگاه ِ بد می كرد با مشت چشمش را در نمی آوردم و هميشه سر ِ قرار دير می رسيدم
دوست دختر ِ چهارمم تركم كرد چون شش ماهه به دنيا آمده بودم ... عجول بودم و زود قضاوت می كردم ... غذايم را سريع تمام می كردم و تنهايش می گذاشتم ... هميشه برای ِ تاخير بازخواستش می كردم ... توی ِ تخت باعث می شدم دكمه های ِ لباسش پاره شود و اگر به مردی سلام می كرد با مشت چشمش را در می آوردم
دوست دختر ِ پنجمم تركم كرد چون فهميد قبلش با چهار نفر ِ ديگر دوست بوده ام

[ 6 ] ( 33 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.3 / 20 )
Some Goldfish Are Meant To Blow 
این ساختمونو می بینی ؟ خیلی طبقه داره ... خیلی ! شاید سی تا خونواده توش زندگی می کنن ... یا حتی آدمای مجرد ... نمی دونم ! ولی همین الان که ما اینجا نشستیم حتما تو یه خونش دو نفر دارن باهم عشق بازی می کنن ...
دو نفر دارن تو سر و کله ی هم می زنن ... شاید همین فردام برن محضر و از هم جدا شن ! شاید الان مردس که داره سرِ زنِ فریاد می کشه که فردا طلاقت می دم ! شایدم زنِ باشه که دیگه از مردِ خسته شده و طلاقشو واسه فردا می خواد
مطمئنم الان تو یکیش یه بچه ای نشسته و داره مشقاشو می نویسه ... تو یکیش یه دختری یه گوشه تو اتاقش ... شاید روی تختش کز کرده و به فردا فک می کنه و کتابش همینطور جلوش باز مونده ... شاید یه نفر گرسنش باشه ... شاید عاشق باشه ... یا هر چی ... نمی دونم
ممکنه یه نفری باشه که خیلی تنهاس ... یا شاید یه نفر که انقدر ... که انقدر دورش شلوغه که ازین همه هیاهو پناه برده به خلوتِ دسشویی
یه جاییش حتما دو نفر دارن سرِ یه میز که یه شمع وسطشه باهم شام می خورن ... یه جاییشم حتما یه مردی هس که داره به زنش خیانت می کنه ... نمی دونم ... شایدم برعکس
یه جایی حتما تولدِ ... یا عروسی ! یه جام عزا
...
- چرا مثِ آدمای روانی حرف می زنی ؟ می خوای خودتو بکشی ؟
...
که چی ؟
- از دیدِ روانشناسانه می گم ! آخه هیچ اشاره ای به اینکه ممکنه کسی بخواد تو یکی ازین خونه ها خودشو بکشه نکردی


[ 3 ] ( 22 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 16 )
Everythings Change ! Everything Has Changed 
خودت را که تغییر می دهی شاید به راهی بیفتی که خیلی ها آرزویش را دارند ، ولی از راهی خارج می شوی که خیلی ها آرزویش را داشته اند

[ 2 ] ( 25 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 16 )
Can Not Find Server 
در زندگی ... چيزهایی هست ...
كه نه به تجربه و سن و سال ربط دارد
نه به تحصيل و علم و فراست
نه به مال و منال و جا و مقام
یا هرچی
در زندگی ...
احدی اگر كانِكشنِ دايل آپ دارد
حول مسايلِ آپديت با ما بحث نكند
بی جنبه ؟!
من ؟
به جان خودم و ديگر پنج تنِ آلِ بيز كه نه


[ 4 ] ( 32 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.1 / 16 )
Family Portrait 
انگار شخصیتش ... زیباییش ... اعتمادش ... یا ...
شاید همه چیزش را ...
یکجا نابود کنی


[ ] ( 1 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 18 )
Spider 
در این گرما هیچ کاری نمی شود کرد ... نه رمقی هست برای حرف زدن ... نه آرامشی برای چرت زدن ... و فقط منتظر ماندن تا مقصد که شاید برسیم و از این خفگی خلاص شویم تنها کاریست که از موقع سوار شدن کرده ایم ... شاید هر چهار نفرمان
من ، دختر بیست وچند ساله ای که مشغول مطالعه ست و خانوم مسنی که بچه اش ... پسر کوچکش تقریبا خلوت کوپه را بهم ریخته ... پس فعلا حسابش از ما سواست ... مادرش می گوید از بی خوابیست ... بی قراریهای پسرک را می گوید ... قرار است بچه ها هر بدی ای که می کنند به حساب بی خوابی گذاشته شود ... یا خوابشان می آید ... یا گرسنه هستند ، یا باید بروند دستشویی ... انگار هیچ درد دیگری نیست که آزارشان بدهد ... پسرک می گوید سمسیرتو بکس ... دستم را مشت میکنم ... انگشت اشاره و صبابه ام را باز می کنم ... شستم را می آورم بالا و دستم را شکل تفنگ می کنم ... بعد می گویم کیو ... کیو ... پسرک می گوید نه اخمق خان ... گفتم سمسیرتو بکس ... مادرش می گوید احسان ... و این تنها سرزنشیست که پسرک بابت احمق گفتن به من میشود ... از دخترک می پرسم که چه مطالعه می کند ... برای اینکه سر صحبت باز شود و شاید از این بی حوصلگی نجات پیدا کنم ... ولی انگار میل به گفتگو نداشته باشد فقط سرش را کمی بالا می آورد و می گوید یه رمان ِ ... نه اسمی از نویسنده می برد ... نه عنوان کتاب و نه هیچ چیز دیگر و راه را بر من که می خواهم نظراتش را راجع به کتابی که می خواند یا نویسنده اش یا هر چیز دیگر بپرسم می بندد ... دختر را به حال خود می گذارم و چشمکی به پسرک می زنم که زبان درازی می کند و رویش را بر می گرداند ... انگار هنوز از دست من ناراحت است که باعث شدم مادرش با بی رحمی ِ تمام تنبیهش کند ... سعی می کنم طوری به نگاه کردن منظره بیرون از پنجره کوپه علاقه نشان دهم که شاید دخترک مشغول مطالعه یا مادر پسرک که صندلیهای کنار پنجره را اشغال کرده اند جایشان را با من عوض کنند ... آنها که سرشان به کار خودشان است و میلی به دید زدن بیرون را ندارند ... ولی برای تعویض جا حتی تعارف کوچکی هم نمی کنند ... شاید اصلا در باغ نیستند ... شاید هم خودشان را می زنند به یک راه دیگر ... شده ام محکوم به فنا در این کوپه چهار نفری ... محکومی با همه اعمال شاقه

[ ]   |  آدرس ثـابت  |   ( 3.2 / 17 )
Out Of Charge 
گرد و خاك نعمتِ شيرينيست
انقدر كه ...
بر همه ی ِ در و ديوارِ اين خانه ی ِ غبار گرفته
می شود اسمم را كنارِ اسمت بنويسم
و خيلی چيزهای ديگر ...
كه كم و زيادش نوكِ انگشتم است و پيچش دستمال


[ 4 ] ( 25 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 2.9 / 17 )
Hey You … You’re a Child In My Head 
خیلی كه از شب می گذرد تازه يادم می افتد اين پاكت ها را كنار گذاشته ام كه ببرم برای مادرت ... سفارش داده و چند بار هم تاكيد كرده
علی ... يادت نره مادر ... تو هم مثل ِ پسرمی به هر حال و اشك حلقه می زند توی ِ گودی ِ چشم هاش ... هميشه هم اين را می گويد آخر ِ همه حرفهايش ...
مدت هاست كه ديگر اسمی ازت نمی برد يوسف و فقط می گويد پسرم ... من هم جای پسرِ مادرت و جای ِ برادر ِ تو ...
می نشينم روی ِ اين سنگها و باز قوطی ِ سيگارم خاليست ... پاهايم را دراز می كنم توی ِ رودخانه ... آب می رود توی ِ كفشم و از جورابها می خزد بالا ... می رسد كه به ساق ِ پايم تازه حسش می كنم ... سرد است و زبر و بعد باد شروع می كند به وزيدن ... بوی پاييز می آورد با خودش كه هيچ وقت دوستش نداشتم ... بوی ِ غربت می دهد ... بوی ِ تنهایی ... بچه كه بوديم می گفتيم مدرسه ... تمام می شد دوران ِ تيپ زدنمان و دنبال ِ دختر ها افتادنمان ... تمام می شد به قول ِ پدر ويل دورانت به سرمان ماليدن و موهايمان دو می شد نمره اش ...
بسته های ِ مادرت را جا به جا می كنم كه باز كم و كسر نداشته باشد و انگار ندارد ... برايت باز وينستون سفارش داده و كمپوت ِ آناناس ... من نمی فهمم ، هتل رفته ايد مگر ... پدر كه می گويد اوين شده دانشگاه اين روزها و هر بار مادرت را می بيند زمزمه اش می شود يوسف ِ گم گشته باز آيد به كنعان و تسبيحش را در هوا تاب می دهد.
بعضی وقتها می خواهم بگويم حسوديم می شود به تو و باز نمی دانم چطور بزنم حرفم را ...
بيايم و از پشت ِ اين شيشه های غبارگرفته ی ِ ملاقات كه فاصله ِ آزادی ِ من و توست ، توی ِ چشم های ِ خسته ات زل بزنم ... كه گوشی را بردارم و باز بگويم از اين زندگی ِ سگی خسته شده ام و بگویی بزرگ شدی علی ! ديگه دوست داشتنی نيستی ... می شود روزی باشد كه تنها آرزوی ِ منم پك ِ سيگاری باشد و دغدغه ی ِ زندگيم قحطی ِ زن !
می شود روزی من را هم با يك شكلات خريد ؟! مثل ِ سربازها كه با نخی سيگار و يك تكه شكلات می شود خرشان كرد ...
نمی شود يوسف ... من همان آدم بزرگه ی ِ قصه ام ... فرياد می زنم من آدم بزرگه ام و بهانه ی ِ تا اين موقع ِ شب اينجا ماندنم را حواله ی ِ رودخانه می كنم ... صفحه اش خيس می شود و بر می گردد و باز همه چيز سياه می شود ...
حلقه های ِ روی ِ آب دورش را می گيرند و می شوند نگهبانان ِ اسكورت ... مثل ِ ملكه ِ آبها كه روی ِ يك برگ ِ نيلوفر می نشيند و ماهی ها اينطرف و آنطرف می برندش ... كاش همه چيز در همين يك روزنامه نوشته می شد و من همه چيز را همينطور به رودخانه می سپردم ... كه ديگر هيچ كس نداند چه قرار است به سرت بياورند ... كه بماند رازی برای ِ خودم و تا عمر هست توی ِ مغزم سنگينی كند ... قلبم ... هر جا كه جایش است ... كه باز هم بتوانم با تو احساس ِ صميميت كنم ... كه شايد اين درد در فكرم كمرنگ شود كه يوسف ِ شكوهی اعدام شد و علی ِ تجلی ماند ... ماند و شد جای ِ پسر ِ مادرت ...


[ 1 ] ( 4 بازدید )   |  آدرس ثـابت  |   ( 3 / 15 )

<< <صفحه قبل | 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | صفحه بعد> >>